عزرائیل به شکلِ یک مرد ظاهر می شود. او را مامانی دیده بود.
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
یک دقیقه مانده تا شش صبح. فقط صدای تیک تیک..که از لمس نمودنِ صفحه کلید موبایلم می خیزد، به گوش می رسد. چه قدر حرف دارم و چه قدر رنجوری ام رو به فزونی ست. آن قدر بی حوصله، بی انگیزه، کم رمق، خواب آلوده و خسته ام که همه ی ایده های نوشتنم، می ماند برای بعد و بعد هم..یادم می روند.
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
زمان دارد می گذرد؛ می دانم اما دانستنم به هیچ دردی نمی خورد. همه چیز خلاصه شده در جمجمه و کالبدی که کنون زنده است، حالا معلوم نیست تا کِی.. .
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
دوست دارم همه ی چیزهای خوب را چنگ بزنم، همه شان را در دستانم بگیرم و پُر باشم از همه ی چیزهای خوب. این تأکیدِ بر خوب خوبی، مهم است، دلم نمی خواد دستانم را آلوده کنم. دلم نمی خواد وقتم را برای به دستِ آوردنِ چیزِ بَد، تلف کنم.. .
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان